تبليغاتX
شبهای تنهایی
شبهای تنهایی
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
>

اگر که گل رود از باغ باغبانان چه کند ؟
چو بی بهار شود با غم خزان چه کند ؟
کسی که مهر گل از دل نمیتواند کند
به باغ خشک در ایام مهرگان چه کند
زنی که یک پسر از دولت جهان دارد
به روز واقعه در ماتم جوان چه کند
به گریه زنگ غم از دل بشوی و شادان باش
دل گرفته غم خفته را نهان چه کند ؟
بلای گنج بسی دیده چشم گنجوران
دوباره خواجه در این ورطه امتحان چه کند
مورخی که ز دوران خویش بی خبرست
به هرزه در خم تاریخ باستان چه کند ؟
شعاع چشم تو را نور مهربانی باد
لئیم بی شفقت یاد دوستان چه کند ؟
مکن ز چرخ و فلک شکوه از زمین برخیز
به خفتگان دل افسرده آسمان چه کند ؟
ز عجز ناله مکن فتح در تواناییست
 زمانه با نفس مرد ناتوان جه کند
جهان به دیده ی حق بین همه جمال خداست
کسی که گل نشناسد به بوستان چه کند ؟
به شعر سکه زدیم و زمانه صرافست
به جای مدعی بی هنر زمان چه کند ؟ 

 الاهی 

 الاهی غمم بار خاطر نباشد
که در غم مرا جان صابر نباشد
الاهی نباشد وداعی و گر هست
برای کسی بار آخر نباشد
به هنگام کوچ عزیزان الاهی
نگه کردن از چشم شاعر نباشد
الاهی کسی را که من دوست دارم
به دوران عمرم مسافر نباشد

در پیر خمیده هوسی پیدا نیست
در پیکر بی جان نفسی پیدا نیست
گفتی که خدا ز چشم من پنهانست
 در اینه ی تیره کسی پیدا نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 3:0  توسط خسوس آنجلو   | 


همین که رنج می کشم پیشامد خوبی

دردها در اوجشان به لذت می رسن

ولذت کلمه ای نیست که درد را بفهم

زندگی من توی همین دردها شکل می گیرد

به شیوه ی خودش

چند مبل کهنه و در و

دیواری که به مهتابی های خانه عشق می ورزد

و اهمیتی نمی دهد به فرق نور با نو

چون تو را در همه ی نورها تجربه کرده

من در سایه ی او

                     خاموش

                                 ایستاده ام

و سعی می کنم وقت فکر کردن به تو درد گوشه ی ناخنم را تحریک کنم

و بعد شبیه یک تولد احمقانه جشن بگیرم

به خودم بد و بی راه بروم

برگردم ٬ لنگ لنگان

                       لنگر بیندازم توی فکرهای تو

سیاه و سفید

رنگ موی من و روی تو

روی زمین خدا پا بکوبم

هر چند پا در هوا مانده ام

و بندهای کتانی ام

با چرخشی عجیب

                          ارتفاع را تاب می دهد!

شخص سومی پشت دیوار ایستاده است

با سیگارهای دور و برش

                               روشن

زمانی که فاصله نشسته است گوشه ی ناخنم

تا آبها از آسیاب عاصی تر شوند

گره ی روسریم آبی تر

                               تنگ تر

تُنگ ماهی قرمز٬ تر

همه ی دردهای جهان را رنج تر

لای موهایم انداخته ام پشت گوش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:51  توسط خسوس آنجلو   | 


تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگیي،
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند. ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق:
آهاي آدميان، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند.
آهاي عاشقان، به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد.
آهاي عاشقان،از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد. رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد.
آهاي عاشقان، نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس.
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد.
آهاي عاشقان، عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد.
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود.
من سرطان دارم ، سرطان عشق!!! دواي درد من معشوقم هست، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد. دواي دردم رسيدن به معشوقم هست، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد.
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:57  توسط خسوس آنجلو   | 


من آن موجم که آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم
هميشه
درگريز و در گذارم نمي‌مانم به يکجا بي‌قرارم
سفر يعني من و گُستاخي من هميشه
رفتن وهرگز نماندن
هزاران ساحل رو ناديده ديدن به پرسشهاي بي‌پاسخ
رسيدن
من از تبار دريا ازنسل چشمه سارم
رهاتراز رهايي حصار
بي‌حصارم
ساحل حصارمن نيست پايان کار من نيست
همدرد و يارمن نيست کسي که
يارمن نيست
درانتظارمن نيست
صداي زنده بودن درخروشم به ساحل چون مي‌آيم
خموشم
به هنگاميکه دنيا فکر ما نيست براي مرگ هم در خانه جا نيست
اگرخاموش
بشينم روا نيست دل ازدريا بريدن کار ما نيست
من از تبار دريا ازنسل چشمه
سارم
رهاتراز رهايي حصار بي‌حصارم
ساحل حصارمن نيست پايان کار من
نيست
همدرد و يارمن نيست کسي که يارمن نيست
درانتظارمن نيست
من آن
موجم که آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم
هميشه در گريز و در گذارم نمي‌مانم به يک جا بي‌قرارم

 

ماييم که گه نهان و گه پيداييم
گه مومن و گه يهود و گه
ترساييم
تا اين دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتي برون مي‌آييم

 

 

وقت آن شد که به زنجير تو ديوانه شويم
بند را برگسليم از همه
بيگانه شويم
جان سپاريم دگر ننگ چنين جان نکشيم
خانه سوزيم و چو آتش سوي
ميخانه شويم
سخن راست تو از مردم ديوانه شنو
تا نميريم مپندار که مردانه شويم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 8:39  توسط خسوس آنجلو   | 


گوش کن،دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است،و یکدست،و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل،ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان،کفش به پاکن،و بیا.

و بیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را،مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.     

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:59  توسط خسوس آنجلو   | 


دلم مي خواست : دست مرگ را ، از دامن اميد ما ، كوتاه مي كردند .

 

در اين دنياي بي آغاز و بي پايان

در اين صحرا ، كه جز گرد و غبا ر از ما  نمي ماند

خدا ، زين تلخكامي ها ي بي هنگام  بس مي كرد

نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد

نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد.

نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد

همين ده روز هستي را امان مي داد

دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد

 

دلم مي خواست  :عشقم را نمي كشتند .

چنين تنها  ،به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند .

دلم مي خواست ، يك بار دگر او را كنار خويش مي ديدم

به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم ،

دلم يك بارديگر ، همچو ديدار نخستينش ،

پيش پايش دست و پا مي زد .

شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد . 

 

 

 ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شویم .

آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم .

آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش .

که اگر دیر کشی پیر و زمین گیر شوم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 14:5  توسط خسوس آنجلو   | 


گفتم تورا نبخشم گفتی که بی گناهم

اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم

در روزهای شيرين همواره با تو بودم

با من چرا نماندی در اين شب سياهم

گفتم بيا که ما را دو آشيان نباشد
گفتی به شرط آنکه کس در ميان نباشد
گفتم که در فراقت آتش گرفت جانم
گفتی کسی اگر سوخت, از او نشان نباشد
گفتم نمی دهم جان تا از دلم درآيي

گفتی که عاشقان را صبر و امان نباشد
گفتم پس از جواني , درديست ناتواني

گفتی به خلوت من اين باشد , آن نباشد
گفتم اسير دردم تا با تو عهد کردم

گفتی که عیش به عشق در یک زمان باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 14:56  توسط خسوس آنجلو   | 


جان مي دهم به زندان سرنوشت

 سر را به تازيانه او خم نمي كنم

افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم

زاري بر اين سراچه ماتم نمي كنم

با تازيانه هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن كه روح مرا رام كرده است

جان سختيم نگير ، كه فريبم نداده است

اين بندگي ، كه زندگيش نام كرده است

بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي

جز زهر غم نريخت شرابي به جام من

گر من به تنگناي ملال آور حيات

آسوده يك نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگي نسپارم ،به صد فريب

مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان مي كنم به اشك

تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را

اي سرنوشت،ز تو كجا مي توان گريخت ؟

من راه آشيان خود را از ياد برده ام

يك دم مرا به گوشه راحت رها مكن

با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام

اي سرنوشت، مرد نبردت منم ، بيا

زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز

شادم از اين شكنجه ، خدا را ، مكن دريغ

روح مرا در آتش بيداد خود بسوز

اي سرنوشت ، هستي من در نبرد توست

بر من ببخش زندگي جاودانه را

منشين كه دست مرگ زبندم رها كند

محكم بزن به شانه من تازيانه را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:46  توسط خسوس آنجلو   | 


تكرار مي شود زندگي و هر روز تكرار ديروز است و حتي بدتر از ديروز ها و من همچنان وامانده تر از هر روز....، باز هم در اين منجلاب دست و پا مي زنم

و من هر روز تكرار كنان واژه زندگي بايد كرد،!! را چه احمقانه و با چه حماقتي!! تكرار مي كنم

ولي امروز سوالم اين است

كه چه كس به من گفت كه بايد زنده بمانم ؟ تا تكرار كنان زندگي كنم و حسرت وار ... هر روز حسرت ديروز ها و هر لحظه را بخورم و اشكي روانه گونه هايم سازم؟

سوالي دارم چه كس مرا امروز حسرت وار.. پاي اين پنجره فرسوده نشانده است؟

كه حتي ديگر آن پنجره تكراري نيز تكرار نخواهد شد و من بايد حسرت نبود آن هم بخورم

تكرار مي شود زندگي

تكرار مي شوم من در حسرت

تكرار مي شود واژه تكراري زيستن

ومن چقدر بيزار و گريزانم از اين تكرار

چه كس نجات خواهد داد مرا؟

افسوس جر حسرتي نيست ؛ جوابِ اين سوال

 

زندگي من قصه بازي آه و اشك

قصه پاييز و برگ

قصه بارون و باد

قصه سكوت و مرگ

عروسكي به شكل من

توي اين زندون غم

غصه زندون ِ سرد ، قصه زندگي من

 

قصه سكوت ِ فاجعه

قصه شكست ِ من

قصه زندگي شد

طنين ِنعره هاي سكوت ِ من

زندگي من ؛ شكست لحظه لحظه هاست

پرنده هواي من

اثير در سكوت من

قصه زتدگي من ، قصه بي فرجامي آه ِ يك عروسك بود و بس! قصه غربت ِ سرد

قصه اي از حرفهاي گفتني .... ولي لبهايي بي صدا

به انتظار گفته ها

غصه سكوت من

قصه زندگي شد

قصه زندگي من ، افسوس، غصه فرياد ِ سكوت ها بود و بس

غصه مرگ صدا بود و بس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:51  توسط خسوس آنجلو   | 


 من درد تو را ز دست آسان ندهم .

دل برنکنم زدست  تا  جان ندهم .

از دوست به یادگار دردی دارم .

کان درد به صد هزار درمان ندهم .

 

نخست دیر زمانی در او نگریستم .

چندان که نظر از وی باز گرفتم .

همه چیزی در پیرامون من .

به هیأ ت او در آمده بود .

آنگاه داشتم که

مرا از او گریزی نیست .

 

عاشقان دیوانه اند از خود ندارند خانه ای

عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای ؟

عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند .

عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای ؟

 

دوست دارم در سایه ات لحظه ای بیاسایم و با دل تنهای خودم خلوت نمایم .

دوست دارم گریه های اولین آشنا ئیمان را ازیاد نبری .

به امید موفقیت و بازگشت ...

دوستت دارم .

 

این هم متنی از یک داستان که دارم در این روز ها مطالعه می کنم .

از پنجره به بیرون نگاه می کرد . هوا گرفته بود و برف می بارید .

با اخم گفتم :

به من می گی بیا کنار پنجره بشین می خوام عکستو بکشم .                                                                                                     او وقت خودت . به غروب نگاه می کنی ؟

به قاب پنجره خیره شده بود . و حتی پلک هم نمی زد . گفتم :

زود باش می خام برات انار دون کنم . اصلا حواسش نبود ،

به پنجره زل زده بود و به خیابان سفیدی که درختان بی برگش ،

پاییز زدگی شان را امشب تمام می کردند .

8/1/1385

        

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:10  توسط خسوس آنجلو   | 


تنها ....

تو اگر می دانستی

که چه زخمی دارد

که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

              آه ای مرد چرا تنهایی ....

 

بی تو من زنده نمانم.

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

***

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی .

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ؛

دگر از پای نشستم

گو ئیا زلزله آمد ؛

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

***

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که زکویتنگریزم

گربمیرم ز غم دل؛

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریدارم نیست

آن کس که خریدار، بدو رای ام نیست

وان کس که بدو رای ، خریدارم نیست

 

 

آدميان آسيب به اندازه اي وارد مي آورند كه جسارت كنند و خوبي آنقدر كه مجبور باشند.

 

آزادي يعني اينكه من هر چه دلم خواست انجام دهم. سوء استفاده ازآزادي ، يعني اينكه تو حق داشته باشي هر چه دلت خواست بكني.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:0  توسط خسوس آنجلو   | 


من به تاریکی شبهای سیاه

من به رویارویی

                     با همه

                              آرزوهای تباه

من به گبرگ گل سرخ به راه

من به تنهایی ماه

من به سودای دلی

                      در هوس لبخندی

                                         که ندیده است به جز زهر خندی

من به رویای به باد رفته چلچله در فصل خزان می مانم

برگهایم همه زرد

بالهایم پر زخم

سینه ام سوخته از داغ زمان

                     –که چه بی رحم نواخت   بر رخ فردایم سیلی خشم-

روزهایم همه کور

دستهایم خالی               – خالی از همنفسی ،همدردی-

و مسیرم ای وای

من مسیری دارم که در آن هر قدمش دشنه ای منتظر است

تا شکافد روحی

بزند زخم دلی

و مسیرم سرخ است

سرخ از خون هزاران لاله،شب بو ،مریم

و من اکنون اینجایم در سر آغاز مسیر

گاه می گوید دل که برو که نترس

گاه می گوید که بمان که بترس

و من اکنون اینجایم

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 22:50  توسط خسوس آنجلو   | 


تنها مي مانم
اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام.
چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم.
دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم.
دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.
در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم
بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد
ديگران نگريند هيچ‌كس نماند.
همه برويد...
تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم

 

 

شاید محال نیست ...

آن کس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند :

این سان که ذره های دل بیقرار من

سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال ،

روزی غبار ما را آشفته پوی باد ؛

در دور دستی دشتی از دیده ها نهان ،

بر برگ ارغوانی ،

ـ پیچیده با خزان ـ

یا پای جویباری ،

ـ چون اشک ما روان ـ

پهلوی یکدیگر بنشاند

مارا به یکدیگر برساند .

 

 

دردی اگر داری و همدردی نداری ،

با چاه در میان بگذار

با چاه

غم روی غم اندوختن دردی ست جانکاه

گفتند این را پیش از این ، اما نگفتند ،

گر همرهان در چاهت افکنند و رفتند ؛

آنگاه دردت را کجا فریاد کن .

آه

 

ببین که بر سر دل های مان چه آوردیم

ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:51  توسط خسوس آنجلو   | 


دوست دارم شب باشم تا خموشی عشقت را درون قلب عاشقم احساس کنم . و با یاد عشق پاک تو در گو شه ای از سرای غم نشسته و همچو شمعی از سوز عشق تو بسوزم و آب شوم .

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که احساس کنی که دوستتت دارم

 

در دریای نگاهت قایقی شکسته ا م

در سکوت صدایت غریبی عاشقم

وقتی از تراککم سکوت حرف می زنی آسمان کوچک دلم دوباره تیره می شود و من از هجوم نگاه های زمانه به نگاه تو اعتماد می کنم و من همیشه تا سپیده عشق را به خاطر سپرده ام . و با خاطرات تلخ این همه سیاهی و سکوت زیسته ام .

 

باتو ، باتو اگه باشم وحشت از مردن ندارم .

لحظه هام پر می شد از تو وقت غم خوردن ندارم .

 

ای ستاره ، ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر نرفته ایم .

پس چرا کسی به داد ما نمی رسد

از خدا چرا صدا نمی رسد ...

 

امشب به قصهء دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 

آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ

هر دو ... از احساسی سرسام آور تير کشید

آه

 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید .

 

عشق و مرگ با هم آمیخته است . مر گ تنها چیزی است که از من دلجویی می کند .

 

امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 15:12  توسط خسوس آنجلو   | 


امروز داشتم کتابخانه ام را نگاه می کردم . ناگهان چشمم به دفتر خاطرات دوره آموزشی خودم افتاد . واقعا یکی از بهترین خاطره های زندگی من است.روزهایی که هیچ وقت از یاد نخواهد رفت .

 

 

زندگی چیست ؟ رنج و غم خوردن ، اولش وآخرش مردن زندگی همچون قطاریست که آخرین ایستگاه آن مرگ است.

 

       

از عشق تو ناکس باکسان قطع نظر کردم .

بریدم از برادر بعد ار ان ترک پدر کردم .

شکستم قلب خواهر را ، مادرم خونین جگر کردم .

پس از یک عمر بد بختی خودم را دربدر کردم .

 

 

نوشتم بر در و دیوار هر منزل غم عشقت

که شاید بگذری روزی به خاطر آوری ما را

 

 

چنان از زندگی دلتنگ و دلگیرم.

که وقت مرددنم را جشن می گیرم .

 

 

خداوندا تو می دانی که انسان بودن ماندن در این دنیا چه دشوار است .

چه زجری می کشد آن کس که انسان هست . و ار احساس سرشاراست .

خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی .

تو خود گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند .

ولی من با دو چشم خود دیدم که از خون یتیمها کاخها ساختند

و تو به آنها بهشت دادی .

خداوندا تو خود گفتی اگر شهوت برانسان چیره گردد .

من او را بر صلیب خویش مصلوب می سازم .

ولی من با دو چشم خویش دیدم .

نگاه دزدانه فرززندی بر اندام عریان مادری می خندد .

پدربا دخترش کام گیرد .

برادر نیم شب از خواهرش کام گیرد .

پس به نامردی نامردانت قسم .

که دیگر دست بر آیات قرآنت نگیرم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 19:17  توسط خسوس آنجلو   |